جای رد پای تو خالی بود

 

ما از بالا گل محمد و گوسفندان را نگاه می کردیم. بچه ها از شوق در پوست خود نمی گنجیدند. گل محمد بسان یک ژنرال کارکشته هدایت لشکر را به عهده داشت. صدای گوسفندان دره را پر کرده بود. باد بوی بدن گوسفندان را به طرف ما آورد مطهره بینی اش را گرفت گفت:

- پیف پیف پیف

محی الدین نگاهش کرد با شیطنت  گفت :

- بوی تله پاچه می ده .

مطهره فریاد خفیفی کشید رویش را برگرداند گف:

اهه حالم بهم خورد.

ببرک با هوشیاری درست سر دو راهی راه گوسفندان را بسته بود تا نظمشان به هم نخورد. محی الدین با دیدن او گفت:

- ببلک می فهمه انگال کلاس ابله

مطهره از سرما تکانی به خودش داد .نوک دماغش سرخ شده بود گفت:

- کلاس اول داداشی

- همین

رد پای من محی الدین ومطهره روی برف به خوبی پیدا بود.جای رد پای تو خالی بود 

/ 3 نظر / 12 بازدید
م.وزیری

سلام... همین[لبخند]

مریم

سلام دلبندانم ... دلم برایتان تنگ شده است...

مطهره و ابجیم محدثه

قشنگ بود مرسی