من محی اومدم دوباله

 

 

سلام بل دوستای خوبم که از ابل ما رو ندا تردن ... ما بلای اومدن مامانی خعلی دعا می تنیم...بابایی میدن 60 لوز دیده مونده تا مامانی بیاد... دعا تنید...

لاستی ! من و آجی مطهله دیلوز دعبا تردیم ...اما دوباله با هم آشتی تردیم ...

 بخشی از رمان ( دلتندی های من محی و آجی مطهله)

از شب پیش هوا تغییری نکرده بود وفرصت خوبی برای حمام بچه ها بود اما نمیدانم چرا از صبح که آب گرم کردم مطهره دقیقه به دقیقه بهانه می آورد گفتم شاید خجالت می کشد برایش توضیح دادم که در غار بزرگتر خودش برود و حمام کند اما سکوت جوابم بود وقتی محی هم بهانه هایش شروع شد فهمیدم ماجرا چیز دیگری باید باشد. محی حتی بامرغش بازی نکردو خودش را در روی تخت بخواب می زد و مرتب می گفت : چلا اینجا شرده بابایی نلیم حمون شرما میخولیما اونوخت شما نالاحت میشی هی به آگا بلله ها میگی قولص بیاره هی قولص بیاره .

رفتم سراغ محی کلاهش را برداشتم و دستی لای موهای نرم و کرک گرفته اش بردم و گفتم : ببین بابایی باید تمیز باشیم تا وقتی مامانی بیاد اخم نکنه چرا نرفتیم حمام.اما محی بغض کرد و چشمانش پر از آب شد.و مثل خواهرش سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت هر دو را تنها گذاشتم کمی به مرغها رسیدگی کردم و برای خالی نبودن عریضه کمی سنگ های شبیه سنگهای معدن پیدا کردم و با خودم بردم داخل غار . هنوز برادر وخواهر مثل دو جوجه ترسیده گوشه غار کز کرده بودند یکی در رختخواب غلت می زد دیگری مشغول بازی کردن با موهای بافته شده اش بود و خیره به آتش. به سمت مطهره رفتم کنارش نشستم و گرفتمش تو بغل نگاهم کرد وگفت : بابایی شما کجا میخوای بری ؟ با تعجب چشم دوختم به چشمان سیاهش که مردمک سیاهش در سفیدی چشمانش برق می زد.یک لحظه محی را دیدم که از جا بلند شد و بدون هیچ حرفی خودش را در بغلم جا داد.محی هم در حالیکه با بند کلاهش بازی می کرد و گوشه آن را شکافته بود بازی می کرد. محی گفت : هلجا بلی من محی و آجی مطهله ام میاییم.مطهره هم چشمانش پر از اشک شد . نمیدانستم چه اتفاقی افتاده که مطهره متوجه ام کرد. گفت : اونروز هم مامانی ما رو برد حموم 

محی ادامه داد : موامون لو شونه ترد اون لبش خوشدلرو تنمون ترد.

آب دهانش را قورت داد و گفت :بعد یهو لفت ما لو نبُلد

مطهره سر تکان داد و موهای بافته شده اش را کلا باز کرده بود و سعی می کرد ببافد.

مریم کاش اینجا بودی از بغض نمی دانم چه جوابی به بچه ها بدهم یاد آن روزی افتادم که قرار بود بروی قرارتان شب بود اما از صبح آرام وقرار نداشتی تمام خانه را تمیز کردی و مرتب آدرس وسایل را بلند بلند می گفتی و تاکید می کردی که یادم نرود نمیدانستی که من هم همه را گوشه برگه ایی یادداشت می کردم و بلند از کنج اتاق کوچک مطالعه می گفتم باشه یادم می ماند از وقتی به آن خانه استیجاری آمدیم همه وقتمان را در آن اتاق گذراندیم حتی بچه ها برای بازی آنجا می آمدند و محی با کتابها ماشین بازی می کرد و مطهره خانه ایی می ساخت و کدبانوی آن خانه می شد.

 


 

با صدای آواز کبک بیدار شدم . برای خودش می خواند . لحظه ای به آوازش گوش دادم . فکر کردم او در آن صبح برای که آواز سر داده است نکند او را از یارش جدا کرده باشیم وبچه هایش منتظر رسیدن او باشند ، چقدر زیبا خانواده ا ش را می خواند . دلم گرفت .

 تصمیم گرفتم آن روز را روز آزادی کبک قراردهم هرچند تازه بچه ها به او انس گرفته بودند . آواز حزن انگیز کبک در آن صبح سرد زمستان میان کوهستان های دور افتاده غرب برایم معانی خاصی داشت .

وقت صبحانه تکه ای نان برای کبک انداختم گفتم :

بفرما خانومه کبکه میل کنید .

محی الدین دست روی کبک گذاشت گفت :

این نی نیه مامانی نیستش .

مطهره خم شد خریدارانه کبک را نگاه کرد گفت :

نه داداشی فکر کنم این مامانی جوجه ها باشه باید بره پیش جوجه هاش.

محی الدین زحمت نگاه کردن به کبک را به خودش نداد ، گفت :

نخیلم این نی نیه.

گفتم:

 از کجا فهمید آقای دانا .

می دونم ،  فمیدم دیده .

بسیار هوشمندانه راه مرا بست شاید پیش بینی کرده بود که چه می خواهم بگویم . گفتم:

پس این نی نی کوگولو باید بره پیش...؟

مطهره که آماده شده بود زودی گفت :

مامان  باباش .

غم توی چهره محی الدین دوید فهمید چه نقشه ای داریم. با کمی بغض گفت :

مده ما می لیم پیش مامانی ام؟

ما سکوت کردیم . چشمانش غرق در اشکی زلال با بغض  :

مده ما می لیم پیش مامانی ، مامانی باعس بیاد این جا .

چشمانش پر از اشک بود زل زده بود به دهان من . گفتم:

بعله این کوچولو باید این جا بمونه تا مامانی جونش بیاد پیشش .

مطهره تبسمی کرد ، به روی محی الدین لبخندی زد . محی هیچ نگفت سرپائین انداخت لقمه ی بزرگی از نان برداشت توی دهانش گذاشت گوشه لپش باد کرد ، آرام همچنان که به وسط سفره خیره شده بود به زحمت شروع به خوردن لقمه کرد . من آب دهانم را قورت دادم سرم را پائین انداختم تا مطهره چشمانم را نبیند خودم را با قوری وکتری سیاه و دود زده  مشغول کردم . سکوت بدی میان ما حکمفرما بود هیچ کدام جرئت وجسارت شکستن آن را نداشتیم . تا اینکه محی الدین ضربه نهایی را وارد کرد . تکه ای نان برداشت سر خم کرد آن را جلوی نوک کبک  گرفت معطل شد تا کبک آن را بگیرد . هیچ اجباری در حرکاتش نبود همه اش ترحم بود. کبک اما خموش به روبرو نگاه می کرد او هم فهمیده بود آنجا فقط باید سکوت کرد . مطهره او را نگاه کرد سپس  برگشت مرا هم نگاه کرد عکس العمل مرا ببیند .

بعد از صبحانه محی الدین لحظه ای از کبک دور نمی شد . اطمینانش را بی سبب از او دور کرده بودم نمی دانستم چطور آن را جبران کنم .


/ 5 نظر / 5 بازدید
فریده چوبچیان

سلام بچه های گل میدونم قلب کوچیکتون آنقدر مهربان است که به کبک تنها آب وغذا دادین .بچه ها خداوند این محبت رو میبینه و در ازای آن بهتون لطف میکنه تا مامانیتون بیاد پیداتون کنه شنیدم شصت روز دیگه میاد .هورررررررررررررررررررررررا خدایا شکرت ............. سپاس از بانو وزیری و انسان خوب

فریده چوبچیان

سلام ماه رمضان بر شما مبارک. .................... وای خدا خدا می کنم این شصت روز تموم بشه .ای خدا مامان بچه ها رو برگردون :آمین ................. با تشکر از خانم وزیری گل و آقای ابوحمزه انسان خوب

فریده چوبچیان

سلام چه زیبا فضای داستان را تصویر کردید. طفلک مریم خانم ،دلم براش کبابه .از دوری بچه ها چی می کشه ؟! آه ه ه خدایا ، این شصت روز زودتر به پایان برسه :آمین

دوقلوها

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عید سعید فطر بر شما مبارک بــاد

دوقلوها

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عید سعید فطر بر شما مبارک بــاد