خزالت تسیدم

 

 

شلام 

بسه ها من دوباله خواب مامانی جونمو دیدم

 

انگده قسنگ سده بود یه لباس سبید تنس بود یه ساخه گل لو سلس بود یه پلوانه لو موهاس نسسته بود مامان جونم دفت

سلام قربون اون "دلباله خودم" برم که هربار میخونم گریه وخنده ام یکی میشه...پشرکوپولی من...

تا خواسم بلم جلو زودی دفت

من میخوام بلم من نالاحت سدم

 دفت

پسرم دخترم دوستتان دارم! اما از دوست داشتنتان کوتاه نمی آیم...

بعدس هم لفت

اما 

اما

 

من آخلس مامانمو بیدا میتونم

من وآجی مطهله انگد میلیم میلیم تا اون بیدا تونیم

  

لاستی من چند تا دوشت دیده بیدا تردم

 

 

 تازه یه بسه دیده دیم مامانیس لفته بود بلاس آب بیاله تلسیده بود هی گیره میترد

من لپسو دلفتم دفتم بسه زونم دیره نتن مامانی تو گم نسده که

هی گیره میترد هی گیره میترد

 

 

 

بهس دفتم ببین من مامانیمو دم ترم گیره نمی تونم

منم بلا مامانی جونم دلم تند سده 

تو دیده ملد سدی

 باعث بلی سل کال دلس بخونی

یه دفه اخمم ترد دفت 

نخیلم من دختلم

منم ادای مامانی جونمو دل اولدم دست تسیدم به موهاس دفتم

دخمل گلم گیره نتن

انگد نازس تردم تا  مامانیس

اومد بلاس خندید یه سوکولات بهس داد بگلس کرد موهاسو ناز ترد لپسو تسید

ماچش ترد

سبت سبت بغلس ترد تا بسه خندید

من و آجی مطهله هی نیدا تردیم هی نیدا تردیم 

دلم می خواست گیره تونم اما از دختله  خزالت تسیدم

 دفتم حالا میده این بسهه ملد نسده 

تازسم دل مامانی جونم می دیره من دیره تونم

دیره نتردم اما خوسم میامد گیره تونم

 

 

 این هم عتس بسه گی های منو آجی مطهله

 

 

هل کی مامانمو دیده بهس بده من محی با آجی مطهه منتزلس هسیم

 

 

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان محی ومطهره

سلام مطهره جان ...محی الدین عزیزم... دعا میکنم همیشه شاد باشید... دعا می کنم امسال بتوانم دستان کوچک و گرمتان را در دست بگیرم و .........

تکتم حسین پور

عمو جون... آله جون؟... سما مامانی منو ندیدین؟تو لو حدا اده دیدینس بهس بدین من هول می دم دیده ماسینامو نلیزم تو زمین...هول می دم!

تکتم حسین پور

سلام دخترم صهبا 4 سالش بود. تازه داشتم سعی می کردم جای خوابش رو جدا کنم! شبها تا دیر وقت پیشش می موندم و براش قصه می گفتم یا می خوندم... ولی باز هم وقتی می خواستم برم مکافات داشتم... یکی از ترفندهام این بود که می گفتم تا 20 می شمرم بعد میرم تو هم بخواب. می گفت باشه و می چسبید به من و چشمهاش رو می بست. یه شب وقتی داشتم می شمردم یه دفعه نگام کرد و گفت :" مامانی میشه تو دلت بشمری؟!" و من .... ناگهان به شدت از خودم بدم اومد... به خاطر اضطراب و استرسی که نا خواسته به دخترم منتقل کرده بودم و به خودم قول دادم دیگه هیچوقت براش مهلت تعیین نکنم... لااقل نه تا وقتی که توی ذهن کوچیکش حد و مرزی برای عشق و محبت تعریف نکرده!

مامان محی ومطهره

سلام... خاله تکتم ... منو یاد روزی انداختی که از محی و مطهره باید جدا می شدم... لحظات سخت و رنج آوری بود... حس محی و مطهره را الان می فهمم تو اون لحظه که باید می رفتم و فکر کردم اونا نفهمیدن.... ممنون ...

محی و مطهره

من محی خعلی دلم بلا مامانیم تنگ شده.. دلم نمیخواد اصن آماده بشم بلم مهّمونی...چون اوخت مامانی دیده نمیاد... من مطهره خیلی دلم برایه مامانم ... می دونی... تنگ شده ... من و محی فهیدیم که مامانی داره الکی ما رو آماده میکنه بریم مهمونی... مامان برگردی ما دیگه ...می دونی...همیشه حرفاتو گوش می کنیم

دوقلوها

سال نو مبارک وبلاگ جالبیه دوست دارم وقتی این کتاب چاپ شد بخرمش منتظر مطالب بعدی هستم.[لبخند][نیشخند][نیشخند][تایید]

مامان محی و مطهره

سلام غنچه های نشکفته ام ...گویا این فراق بیشتر از آنچه فکر میکردم طولانی شد ... دلتنگ شما ...

محی

مطهل! مطهل بیدالی؟ هوم!! فت میتونی الهان مامانی تجاست؟ نمیدونم بگیر بخواب. آجی؟ آجی جون به حلفم دوش تون یه جیز مهم میدونم . خب بگو چی مهمه؟ بابای داست با عتس مامانی حلف میزد.

فریده چوبچیان

شنام خوتلای من . فای چه عتس خمتلی گلفتین .آفلین غشه نخولین حمتن مامانیتونو پیدا می تونین.حالا بیاین پرقلاب پوش گلفتم بخولین قوی سین.بعدس بلاتون چتاب می خونم ته بخوابین .سب خوس

دوقلوها

سلام ما دوقلوها هستیم آیا کتاب دلتندی چاپ شد اگه چاپ نشده میشه دیالوگ های پیشنهادی خود را در بخش نظرات بنویسیم در ضمن وبلاگ جدیدم www.rlstine.blogfa.com